اصل شبهه

گاهی خدا به انسان میگوید:
من خانه هستم .., در بزن,
با هم چای میخوریم وگپ میزنیم



تو سبک میشوی ..و..
و من نظرم را در مورد تو عوض میکنم
وکاری میکنم تا دلت گرم شود.
لازم نیست سر سجاده نماز باشی
می توانی همانطورکه در حال
چای خوردن هستی با من حرف بزنی
یا..همانطور که در حال گوش دادن به موسیقی هستی
من هم از موزیک خوشم می آید .
خودم به انسانها آموزش داده ام بنوازند,
به بعضی از آنها الهام کردم
چگونه سازهای متفاوت بسازند
و نغمه های شورانگیز از آن بیرون بکشند,
با رقص هم مخالف نیستم.
ببین پروانه ها چگونه میرقصند.
گل در حال رقص است
ابرها در حال رقصند.
به کودکان نگاه کن, پاک ومعصومند و مدام در حال رقصند.
گاهی خدا میگوید:مزاحم نیستی
در بزن با هم یک چای بنوشیم و گپ بزنیم ...
جلوی من حرکت نکن من پیروی نمی کنم,
پشت سر من حرکت نکن,
من رهبری نمی کنم
تنها کنارم قدم بزن و دوستم باش.

تحلیل متن :

خدا در این جا  اصلا خدا نیست دوست خوبی است که باید به خانه او رفت و با او چای خورد و...

هدف انکار دین و ارزشهای دینی است ، نماز و سجاده  بیهوده است ، موزیک و  رقص  الهام شده به بشر است.

خدایی که رهبری نمی کند و نباید جلو اوحرکت کنی  . پس خدا در عرض انسان قرار می گیرد

-چرا این افکار پوچ مورد توجه قرار میگیرد ودر شبکه های مجازی منتشرمی شود؟

افرادی که اینگونه مطالب را منتشر می کنند چند دسته هستند:

1-  ناآگاه : کسانیکه فقط یک متن را کپی و ارسال می کنند و نسبت به محتوای آن اطلاعی ندارند.

2- مغرض: کسانیکه آگاهانه برای خدشه دار کردن شعارهای دینی اقدام به انتشار می کنند.

3- جاهل : نسبت به خدا و باورهای دینی شناخت ندارند و در مقابل این پیامها دچار از خود باختگی می شوند . به زعم اینها خدا را فقط در سجاده نماز می توان پیدا کرد اما اگر بدانند در دین ، خداوند از رگ گردن به آنها نزدیک تر است می فهمند که برای رسیدن به خدا لازم نیست زحمت پیدا کردن خانه خدا و در زدن و ..... را برخود خرید. اگربدانند خدایی دارند ارحم الراحمین وقدرتمند و .... است مسلما برای این عبارات پوچ وبی معنی ارزشی قائل نمی شوند.

در ادامه مطلب نگاهی داریم به

 عقاید  و آر اءآلبرت کامو در مورد خدا و جهان :

1- اهتمام کامو به نفس زندگی در همین جهان است. زیرا او قائل به پوچی است،  

  به نظر کامو زندگی و جهان نه تنها معنا و هدفی خارج از خود ندارد، بلکه حتی جستجوی چنین معنایی نیز پوچ است. به نظر وی حتی اگر چنین اهدافی خارج از قلمرو زندگی این جهانی ارائه گردند، چیزی جز خودفریبی نخواهد بود.

به نظر کامو، تمسک به ماورای جهان مادی برای توجیه معنای زندگی، نوعی اهانت به قداست زندگی است. او می‌گوید ................. هر چه هست همینجاست. خود انسان باید به زندگی معنا دهددست‌اندازی به هر گونه عاملی ورای این جهان نه تنها امری عبث است، بلکه توهین به زندگی نیز هست

2-در مسئلة خداباوری، به مثابة تنها نقطة مرکزی متافیزیک سنتی، همواره سه امکان را مد نظر قرار می‌داد: 1.یا خدایی نیست و بشر در جهانی بی‌اعتنا به نیازهای بشری رها شده است. 2.یا خدا خاموش است. 3. یا خدا فقط با برخی از برگزیدگان خود سخن می‌گوید و صرفاً آنها را نجات می‌دهد و بقیه را نادیده می‌گیـرد.

شاید بتوان انسان آگاه کامو را جایگزینی زمینی برای خدای مسیحیت دانست.

در ایـن زمینه سارتر به کامو چنین می‌نـویسد: در کتاب‌های تو نفرتی از خدا هست چندانکه باید تو را بیشتر «ضدخدا» دانست تا «بی‌خدا»

3- کامو در افسانة سیزیف تنها مسئلة فلسفی ارزشمند را «خودکشی» عنوان می‌کند.

منبع:

https://jor.ut.ac.ir/article_52041_6907.html

 پوچی و بدبینی در جملات وعبارات زیر از کامو بخوبی نمایان است:

در جهانی که ناگهان از هر خیال واهی و از هر نوری محروم شده است انسان احساس می کند که بیگانه است. در این تبعید دست آویز و امکان برگشتی نیست . چون از یادگار زمانهای گذشته و یا از امید ارض موعود هم محروم شده است.

فردا و دیروزباهم دست به یکی کرده.دیروز با خاطراتش مرا فریب داد.فردا با وعده هایش مرا خواب کرد وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...

مسیح روزی می آید که دیگر به آمدنش نیازی نیست.

بدنم زجر میکشد، پوست تنم درد میکند ، سینه ام ، دست و پایم سرم خالی است و دلم بهم میخورد و از همه بدتر طعمی است که در دهنم است نه خون است ، نه مرگ است ، نه تب ، اما همه اینها با هم ، کافی است که زبانم را تکان بدهم تا دنیا سیاه بشود و از همه موجودات نفرت پیدا کنم چه سخت است ،چه تلخ است انسان  بودن

ترجیح می دهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مردم بفهمم که نیست،تا این که طوری زندگی کنم که انگار نیست،و وقتی مردم بفهمم که هست. "آ

 چگونگی تکون شخصیت کامو:

کشته شدن پدر در جنگ و زندگی با مادری ناشنوا ونظافتچی به سرپرستی مادربزرگ مستبد و سه دایی بیسواد شروع ناکامی دوران کودکانه کامو بود.بیماری سل او را ازموفقیت در ورزش بازداشت و ازدواج با زنی که تعادل روانی نداشت و معتاد بود برگ دیگری از ناکامی را برای اورقم زد. فجایع جنگ جهانی وآسیب های آن همراه بی پولی و بی شغلی وگم کردن همسر دومش در جریان حمله متفقین آخرین پتک نا امیدی ویاس از حوادث اجتماعی  را بر شخصیت او وارد کرد.بالاخره دوسال بعد از دریافت  جایزه جایزه صلح نوبل دریک سانحه رانندگی دفتر زندگی او بسته شد.